جمهوری اگزيستانسيال يا دروغ اگزيستانسيال؟
از سارتر تا هاول با امکان آزادزيستن در حکومتهای توتاليتر
پرسش اصلی من در اين نوشته اين است که آيا میتوان، در ذيل و ظل حکومتی توتاليتر، اخلاقی و با آزادی و آرامش وجدان زيست يا دستکم میتوان زندگی را چوناين احساسکرد، اخلاقی، آزاد و با آرامش وجدان. اين پرسش نو نيست و تاريخی دستکم به درازای تاريخ شکلگيری حکومتهای توتاليتر از دههی سوم قرن بيستم به اين سو دارد. اما من اينجا نمیخواهم همهی اين تاريخ را مرورکنم. تا آنجا که اين پرسش برای وضع و حال و روزگاری که ما ايرانيان زندگیاش میکنيم مهم است، دو ديدگاه را اينجا مقايسهمیکنم.
سارتر در متنی کوتاه، که به سال ۱۹۴۴ با عنوان «جمهوری سکوت» نوشت، پاسخی درخشان و البته غيرمترقبه به اين پرسش داد. او نوشت:
«ما هيچوقت به اندازهی دوران اشغال توسط آلمانها آزاد نبودهايم. ما همهی حقوقمان و اولاً حق بيان را ازدستدادهبوديم. از آن جايی كه بهنظرمی رسيد زهر نازی (Nazi) در ذهن ما رخنهكردهاست، هر انديشهی صحيحی يك پيروزی بهشمارمیآمد؛ از آن جايی كه يك پليس تمامعيار در پی آن بود كه ساكتمان نگهدارد، هر سخنی اعلام دوباره اصولمان محسوبمیشد؛ از آن جايی كه ما را بهدامانداختهبودند، هر حركت ما ارزش يك تعهد را میيافت. ... در خون و تيرگی قویترين جمهوریها بناشد. هر يك از شهروندان اين جمهوری میدانست كه مديون همهی ديگران است و فقط میتواند بر خودش تكيهكند؛ هر كدام از آنها در تنهايیاش به نقش تاريخی خود واقفبود. هر يك از آنها، در مقابله با جباران، پای قراردادی آزادانه و غيرقابل فسخ با خود ايستادهبود. و با انتخاب آزادانهی خود، آزادی را برای همه انتخاب میكرد. اين جمهوری بدون نهادها، بدون ارتش و بدون پليس چيزی بود كه هر فرانسوی میبايست در هر لحظه بهدستمیآورد و با آن عليه نازيسم شهادتمیداد. كسی در وظيفه اش درنماند.» خوب، پاسخ سارتر به آن پرسش کمابيش روشن است. به نظر او نهتنها میتوان با تعهدی اخلاقی زير سلطهی يک حکومت توتاليتر و اشغالگر زندگیکرد، بلکه تجربهی او و هموطناناش از چوناين زندگیای با بيشترين حس آزادی وجدان هم همراه بودهاست.
اين ايام گذشت. دولتهای فاشيست و نازيست، نمايندهگان بزرگ توتاليتاريسم، با پايان جنگ دوم جهانی در پی جانها و جهانهايی که سوختهبودند دست آخر تباهشدند و بهخاکسترنشستند. اما از خاکستر آنها زود حکومتهای توتاليتر ديگری سربرآوردند. اتحاد جماهير شوروی آنها را در اروپای شرقی و مرکزی به دايهگی پرورد و آنچه خود داشت را از توتاليتاريسم با ميراث فاشيسم و نازيسم درآميخت و الگويی از حکومت پديدآورد که بعدها بسياری از جمله واتسلاو هاول پساتوتاليتاريسماش خواندند. يکی از مضمونهای اصلی نقد روشنفکران بر اين گونهی نو از توتاليتاريسم نقد همآن «زبان سلطه»ای بود که دو کارويژه داشت: اولی، که بهخاطر آشکارهگیاش اثر و لذا اهميت کمتری هم داشت، بيان ايدهئولوژی نظام حاکم بود؛ دومی اما پوشيدهتر و پيچيدهتر از آن بود که به آسانی بازشناختهشود، چه رسد به نقد: سترونساختن ذهن محکومان نظام سلطه از زايش هر ايدهی ارتدادآميزی نسبت به ايدهئولوژی حاکميت توتاليتر. آشکارساختن و نقد اين دومی بود که معروفتر و اثرگذارتر از هر متن ديگری با ۱۹۸۴ جورج اورول شروعشد و رواجيافت. ساخت و بافت ايدهئولوژيکشدهی زبان سلطه اينجا به قول ميشل هلر «تکنولوژی قدرتی» است که دستگاه معانی مشروعيتبخش حاکميت توتاليتر را چندان معقول جلوهمیدهد که در ذهن محکومان و مخاطبان راه را بر خطور هر انديشهی منتقدانهای عليه آن میبندد. به اين ترتيب آموزههای رسمی نظام توتاليتر ديگر همعرض و همارز با ديگر آموزهها نيستند، بل که اولی مرکز و کانون و معيار معقوليت هم هست. ذهن و زبانی پرورده در اين نظام يا به صرافت طبع، نينديشده، همآن گفتار رسمی را تکرارمیکند يا اگر به فراست ذهن جرأت و تأملی هم بورزد باز همآن گفتار رسمی را دستآخر معقولانهترين گفتار خواهديافت.
ولی چه میکنند اين حاکميتهای توتاليتر با قامت حقير و بیکفايتی بیحد ايدهئولوژیهاشان؟ سؤال يعنی اين است که، با همهی سستی و علمستيزی و خردگريزی ايدهئولوژیهاشان، اين حاکميتهای توتاليترچهگونه میتوانند باز منطق خود را تا اين پايه مسلطکنند و با آن همهی منطق محکومان خود را مسخرکنند؟ پاسخ اين پرسش است که در واقع پاسخی رقيب هم میشود برای آنچه از سارتر آوردم در پاسخ به پرسش اصلی اين نوشته: «آيا میتوان در ذيل و ظل حکومتی توتاليتر اخلاقی و با آزادی و آرامش وجدان زيست يا دستکم میتوان زندگی را چوناين احساسکرد، اخلاقی، آزاد و با آرامش وجدان؟» اين پاسخ رقيب بر مفهوم «فريب و دروغ اگزيستانسيال» يا «نهادينه» استوار است. برخلاف فريب و دروغ در زبان اخلاق، فريب و دروغ نهادينه يا اگزيستانسيال ارادی، اختياری و خودآگاهانه نيست؛ تکتک افراد در آن غوطهمیخورند ولی آن را نمیبينند؛ گزارهای نيست از ميان گزارههايی که برزبانمیآورند يا باورمیکنند، بلکه فضايی است که در آن میزيند؛ ساخت منطقی زبانی است که با آن صورتهای ادراکیشان را مفهومبندیمیکنند و مفردات دريافتهاشان را مفصلبندیمیکنند، سخنانی را معنادار و سخنانی ديگر را بیمعنا میيابند؛ مهم نيست آنها را میفهمند يا نه، حتا مهم نيست آنها را، اگر فهميدند، میپذيرند يا نه؛ مهم اين است، به قول واتسلاو هاول، که
«چونآن با اينهمه سرکنند که انگاری معقوليت بی رقيب سخن رسمی حاکميت را پذيرفتهاند، يا اگر نه با صدای بلند دستکم درپرده وانمودکنند که با آن حقايق کنارآمدهاند، يا باز از اين هم کمينهتر نشاندهند که بازیگردانی و صحنهپردازی حاملان حقيقت رسمی را پذيرفتهاند.» هاول بیدرنگ داوری خود را هم میآورد: «اما اين که شد زندگی کردن در فريب و دروغ. بله، کسی را وانداشتهاند که اين فريب و دروغ را باورکند، اما هماين مقدار يعنی پذيرفتن زندگی با دروغ و درون فريب، و اين برای حاکميت توتاليتر کافی است. چوناين است که فرد بیآنکه تصميمیداشتهباشد حاکميت توتاليتر را تحکيممیکند، به آن معنا میبخشد، میآفريند ... و در آن غوطهمیخورد، هضممیشود.» خلاصه اين که در توتاليتاريسم نو عقيده و باور قلبی نمیطلبند. آنچه برای اين ماشين فريب و دروغ کافی است تا آن را پيشبراند همراهی و همآهنگی رفتاری و وانمودی با آن است. زبان حال توتاليتاريسم نو، چونآن که زمانی يانوش کدر، حاکم مجارستان پس از شکست انقلاب ۱۹۵۶ گفتهبود، اين است: «هرکه بر ما نيست با ما ست،» بر خلاف توتاليترهای کلاسيک که میگفتند: «هر که با ما نيست بر ما ست.»
خوب، از اين همه برای پرسش اين نوشته چه میتوان برداشت؟ اين دو پاسخ در نگاه نخست با هم ناسازگار اند. اولی میگويد که چون حاکميت توتاليتر همهی عرصهها را از آن خود میخواهد، هماين که تو در درون خود به اين همه نه میگويی و آن را به هيچ میگيری داری از آزادی اگزيستانسيالت برمیخوری، و هم اين نحوهی بودن انسانی است که توتاليتاريسم را از کار میاندازد. دومی در برابر میگويد توتاليتاريسم نو يا منطقاش را به تو چونآن قالب و غالبمیکند که نتوانی بی آن بينديشی، يا اين هم نشد، از تو چيزی بيش از آن نمیخواهد که داریمیکنی، وانمود به همراهی و رضايتمندي.
اما به نظر میرسد، جدا از کلاسيک و نو بودن دو توتاليتاريسمی که در اين دو پاسخ مورد بحث اند، اين دو پاسخ در رفتاریترين سطح پیآيندهاشان با هم به توافقمیرسند. گويی دومی میشود تأکيدی بر شرطی که اولی برای پاسخ مثبت خود به پرسش اين مقال گذاشتهاست،: «نه-گفتن.» اما همزمان بر اين واقعيت تأکيد میکند که ايفای اين شرط در چارچوب نظامهای پساتوتاليتر بهمراتب دشوارتر است از آنچه در ذيل نظامهای توتاليتر کلاسيک بود. بله، شايد بهآسانی بتوان به حسی درونی، شخصی و سوبژکتيو از زيست آزادانه و اخلاقی رسيد، اما اين لغزشگاه انديشههای اگزيستانسياليستی است که در مقام عمل نتوانند يا تنبزنند از اين که در معرض داوری بيرونی قرارگيرند. ملاک داوری اينجا همآن است که خود سارتر هم به آن اشارهمیکند و البته در ادبيات انتقادی عليه توتاليتاريسم نو در دههی ۱۹۸۰ نقدی جاری و سکهای رايج است: نه-گفتن، اما با صدای بلند، پیکرمند در رفتار. اين نه-گفتن، يعنی ابرازکردن و آشکارساختن مخالفت با مناسبات مادی و معنايی حاکميت توتاليتر همآن است که تعيينمیکند کی کجا ايستادهاست، بر حاکميت توتاليتر يا درآن و با آن.
اين يادداشت تا آنجا که در پی پاسخی به پرسش آغازين خود آن هم با مرور اجمالی ادبيات نقد توتاليتاريسم بود تا اينجا تمام است. اما سخن در اين زمينه ناتمام است اگر ناگفته بگذريم که هماين پذيرش منطق ثنوی «با آنها يا بر آنها» بهعنوان بخشی از منطق نقد حاکميت توتاليتاريسم در ادبياتی که مروراش کرديم دارد به نحوی ضمنی و به شکلی غيرمستقيم از راهی ديگر سلطهی معنايی توتاليتاريسم را تثبيت و تحکيممیکند. يعنی دارد بهرسميتمیشناسد که «آنها» مفهوم مرکزی در اين گفتار است. اين يعنی پادادن به «آنها» که منطق نقد ما را هم از آن خودشان کنند. نقد این خود موضوع گفتاری ديگر تواند بود.
پرسش اصلی من در اين نوشته اين است که آيا میتوان، در ذيل و ظل حکومتی توتاليتر، اخلاقی و با آزادی و آرامش وجدان زيست يا دستکم میتوان زندگی را چوناين احساسکرد، اخلاقی، آزاد و با آرامش وجدان. اين پرسش نو نيست و تاريخی دستکم به درازای تاريخ شکلگيری حکومتهای توتاليتر از دههی سوم قرن بيستم به اين سو دارد. اما من اينجا نمیخواهم همهی اين تاريخ را مرورکنم. تا آنجا که اين پرسش برای وضع و حال و روزگاری که ما ايرانيان زندگیاش میکنيم مهم است، دو ديدگاه را اينجا مقايسهمیکنم.
سارتر در متنی کوتاه، که به سال ۱۹۴۴ با عنوان «جمهوری سکوت» نوشت، پاسخی درخشان و البته غيرمترقبه به اين پرسش داد. او نوشت:
«ما هيچوقت به اندازهی دوران اشغال توسط آلمانها آزاد نبودهايم. ما همهی حقوقمان و اولاً حق بيان را ازدستدادهبوديم. از آن جايی كه بهنظرمی رسيد زهر نازی (Nazi) در ذهن ما رخنهكردهاست، هر انديشهی صحيحی يك پيروزی بهشمارمیآمد؛ از آن جايی كه يك پليس تمامعيار در پی آن بود كه ساكتمان نگهدارد، هر سخنی اعلام دوباره اصولمان محسوبمیشد؛ از آن جايی كه ما را بهدامانداختهبودند، هر حركت ما ارزش يك تعهد را میيافت. ... در خون و تيرگی قویترين جمهوریها بناشد. هر يك از شهروندان اين جمهوری میدانست كه مديون همهی ديگران است و فقط میتواند بر خودش تكيهكند؛ هر كدام از آنها در تنهايیاش به نقش تاريخی خود واقفبود. هر يك از آنها، در مقابله با جباران، پای قراردادی آزادانه و غيرقابل فسخ با خود ايستادهبود. و با انتخاب آزادانهی خود، آزادی را برای همه انتخاب میكرد. اين جمهوری بدون نهادها، بدون ارتش و بدون پليس چيزی بود كه هر فرانسوی میبايست در هر لحظه بهدستمیآورد و با آن عليه نازيسم شهادتمیداد. كسی در وظيفه اش درنماند.» خوب، پاسخ سارتر به آن پرسش کمابيش روشن است. به نظر او نهتنها میتوان با تعهدی اخلاقی زير سلطهی يک حکومت توتاليتر و اشغالگر زندگیکرد، بلکه تجربهی او و هموطناناش از چوناين زندگیای با بيشترين حس آزادی وجدان هم همراه بودهاست.
اين ايام گذشت. دولتهای فاشيست و نازيست، نمايندهگان بزرگ توتاليتاريسم، با پايان جنگ دوم جهانی در پی جانها و جهانهايی که سوختهبودند دست آخر تباهشدند و بهخاکسترنشستند. اما از خاکستر آنها زود حکومتهای توتاليتر ديگری سربرآوردند. اتحاد جماهير شوروی آنها را در اروپای شرقی و مرکزی به دايهگی پرورد و آنچه خود داشت را از توتاليتاريسم با ميراث فاشيسم و نازيسم درآميخت و الگويی از حکومت پديدآورد که بعدها بسياری از جمله واتسلاو هاول پساتوتاليتاريسماش خواندند. يکی از مضمونهای اصلی نقد روشنفکران بر اين گونهی نو از توتاليتاريسم نقد همآن «زبان سلطه»ای بود که دو کارويژه داشت: اولی، که بهخاطر آشکارهگیاش اثر و لذا اهميت کمتری هم داشت، بيان ايدهئولوژی نظام حاکم بود؛ دومی اما پوشيدهتر و پيچيدهتر از آن بود که به آسانی بازشناختهشود، چه رسد به نقد: سترونساختن ذهن محکومان نظام سلطه از زايش هر ايدهی ارتدادآميزی نسبت به ايدهئولوژی حاکميت توتاليتر. آشکارساختن و نقد اين دومی بود که معروفتر و اثرگذارتر از هر متن ديگری با ۱۹۸۴ جورج اورول شروعشد و رواجيافت. ساخت و بافت ايدهئولوژيکشدهی زبان سلطه اينجا به قول ميشل هلر «تکنولوژی قدرتی» است که دستگاه معانی مشروعيتبخش حاکميت توتاليتر را چندان معقول جلوهمیدهد که در ذهن محکومان و مخاطبان راه را بر خطور هر انديشهی منتقدانهای عليه آن میبندد. به اين ترتيب آموزههای رسمی نظام توتاليتر ديگر همعرض و همارز با ديگر آموزهها نيستند، بل که اولی مرکز و کانون و معيار معقوليت هم هست. ذهن و زبانی پرورده در اين نظام يا به صرافت طبع، نينديشده، همآن گفتار رسمی را تکرارمیکند يا اگر به فراست ذهن جرأت و تأملی هم بورزد باز همآن گفتار رسمی را دستآخر معقولانهترين گفتار خواهديافت.
ولی چه میکنند اين حاکميتهای توتاليتر با قامت حقير و بیکفايتی بیحد ايدهئولوژیهاشان؟ سؤال يعنی اين است که، با همهی سستی و علمستيزی و خردگريزی ايدهئولوژیهاشان، اين حاکميتهای توتاليترچهگونه میتوانند باز منطق خود را تا اين پايه مسلطکنند و با آن همهی منطق محکومان خود را مسخرکنند؟ پاسخ اين پرسش است که در واقع پاسخی رقيب هم میشود برای آنچه از سارتر آوردم در پاسخ به پرسش اصلی اين نوشته: «آيا میتوان در ذيل و ظل حکومتی توتاليتر اخلاقی و با آزادی و آرامش وجدان زيست يا دستکم میتوان زندگی را چوناين احساسکرد، اخلاقی، آزاد و با آرامش وجدان؟» اين پاسخ رقيب بر مفهوم «فريب و دروغ اگزيستانسيال» يا «نهادينه» استوار است. برخلاف فريب و دروغ در زبان اخلاق، فريب و دروغ نهادينه يا اگزيستانسيال ارادی، اختياری و خودآگاهانه نيست؛ تکتک افراد در آن غوطهمیخورند ولی آن را نمیبينند؛ گزارهای نيست از ميان گزارههايی که برزبانمیآورند يا باورمیکنند، بلکه فضايی است که در آن میزيند؛ ساخت منطقی زبانی است که با آن صورتهای ادراکیشان را مفهومبندیمیکنند و مفردات دريافتهاشان را مفصلبندیمیکنند، سخنانی را معنادار و سخنانی ديگر را بیمعنا میيابند؛ مهم نيست آنها را میفهمند يا نه، حتا مهم نيست آنها را، اگر فهميدند، میپذيرند يا نه؛ مهم اين است، به قول واتسلاو هاول، که
«چونآن با اينهمه سرکنند که انگاری معقوليت بی رقيب سخن رسمی حاکميت را پذيرفتهاند، يا اگر نه با صدای بلند دستکم درپرده وانمودکنند که با آن حقايق کنارآمدهاند، يا باز از اين هم کمينهتر نشاندهند که بازیگردانی و صحنهپردازی حاملان حقيقت رسمی را پذيرفتهاند.» هاول بیدرنگ داوری خود را هم میآورد: «اما اين که شد زندگی کردن در فريب و دروغ. بله، کسی را وانداشتهاند که اين فريب و دروغ را باورکند، اما هماين مقدار يعنی پذيرفتن زندگی با دروغ و درون فريب، و اين برای حاکميت توتاليتر کافی است. چوناين است که فرد بیآنکه تصميمیداشتهباشد حاکميت توتاليتر را تحکيممیکند، به آن معنا میبخشد، میآفريند ... و در آن غوطهمیخورد، هضممیشود.» خلاصه اين که در توتاليتاريسم نو عقيده و باور قلبی نمیطلبند. آنچه برای اين ماشين فريب و دروغ کافی است تا آن را پيشبراند همراهی و همآهنگی رفتاری و وانمودی با آن است. زبان حال توتاليتاريسم نو، چونآن که زمانی يانوش کدر، حاکم مجارستان پس از شکست انقلاب ۱۹۵۶ گفتهبود، اين است: «هرکه بر ما نيست با ما ست،» بر خلاف توتاليترهای کلاسيک که میگفتند: «هر که با ما نيست بر ما ست.»
خوب، از اين همه برای پرسش اين نوشته چه میتوان برداشت؟ اين دو پاسخ در نگاه نخست با هم ناسازگار اند. اولی میگويد که چون حاکميت توتاليتر همهی عرصهها را از آن خود میخواهد، هماين که تو در درون خود به اين همه نه میگويی و آن را به هيچ میگيری داری از آزادی اگزيستانسيالت برمیخوری، و هم اين نحوهی بودن انسانی است که توتاليتاريسم را از کار میاندازد. دومی در برابر میگويد توتاليتاريسم نو يا منطقاش را به تو چونآن قالب و غالبمیکند که نتوانی بی آن بينديشی، يا اين هم نشد، از تو چيزی بيش از آن نمیخواهد که داریمیکنی، وانمود به همراهی و رضايتمندي.
اما به نظر میرسد، جدا از کلاسيک و نو بودن دو توتاليتاريسمی که در اين دو پاسخ مورد بحث اند، اين دو پاسخ در رفتاریترين سطح پیآيندهاشان با هم به توافقمیرسند. گويی دومی میشود تأکيدی بر شرطی که اولی برای پاسخ مثبت خود به پرسش اين مقال گذاشتهاست،: «نه-گفتن.» اما همزمان بر اين واقعيت تأکيد میکند که ايفای اين شرط در چارچوب نظامهای پساتوتاليتر بهمراتب دشوارتر است از آنچه در ذيل نظامهای توتاليتر کلاسيک بود. بله، شايد بهآسانی بتوان به حسی درونی، شخصی و سوبژکتيو از زيست آزادانه و اخلاقی رسيد، اما اين لغزشگاه انديشههای اگزيستانسياليستی است که در مقام عمل نتوانند يا تنبزنند از اين که در معرض داوری بيرونی قرارگيرند. ملاک داوری اينجا همآن است که خود سارتر هم به آن اشارهمیکند و البته در ادبيات انتقادی عليه توتاليتاريسم نو در دههی ۱۹۸۰ نقدی جاری و سکهای رايج است: نه-گفتن، اما با صدای بلند، پیکرمند در رفتار. اين نه-گفتن، يعنی ابرازکردن و آشکارساختن مخالفت با مناسبات مادی و معنايی حاکميت توتاليتر همآن است که تعيينمیکند کی کجا ايستادهاست، بر حاکميت توتاليتر يا درآن و با آن.
اين يادداشت تا آنجا که در پی پاسخی به پرسش آغازين خود آن هم با مرور اجمالی ادبيات نقد توتاليتاريسم بود تا اينجا تمام است. اما سخن در اين زمينه ناتمام است اگر ناگفته بگذريم که هماين پذيرش منطق ثنوی «با آنها يا بر آنها» بهعنوان بخشی از منطق نقد حاکميت توتاليتاريسم در ادبياتی که مروراش کرديم دارد به نحوی ضمنی و به شکلی غيرمستقيم از راهی ديگر سلطهی معنايی توتاليتاريسم را تثبيت و تحکيممیکند. يعنی دارد بهرسميتمیشناسد که «آنها» مفهوم مرکزی در اين گفتار است. اين يعنی پادادن به «آنها» که منطق نقد ما را هم از آن خودشان کنند. نقد این خود موضوع گفتاری ديگر تواند بود.
